


رفتي خاطره هاي تو نشسته تو خيالم!
بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم!
ياد من نبودي اما.من به ياد تو شکستم!
غير تو که دوري از من.دل به هيچ کسي نبستم!
هم ترانه ياد من باش!
بي بهانه ياد من باش!
وقت بيداري مهتاب. عاشقانه ياد من باش!
اگه باشي با نگاهت.ميشه از حادثه رد شد!
ميشه تو آتيش عشقت.گر گرفتن بلد شد!
اگه دوري.اگه نيستي.نفس فرياد من باش!
تا ابد تا ته دنيا.تا هميشه ياد من باش...

در رویاهایم کاخی ساخته ام که سقفش از آیه های عشق و دیوارهایش از صمیمیت و
صفا است و بسترش را با همدلی و همراهی ، فرش کرده ام ، چلچراغهای صداقت و
تعهد چشم نوازند و قناریهای شعر مدام می خوانند و نو عروس ناز رویاهایم
با خرامش زیبا و ترانه های آسمانیش افسونم میکند .
چشم تمام شکوفه های بهاری بیدار مانده اند تا بتوانند آن زمان که عروس
رویاهای من پنجره را باز میکند ، تماشایش کنند ، در حیاط کاخ رویاهایم بید میرقصد ،
چکاوکها هلهله میکنند ، یاس مجمر عطر میگرداند و باد ترانه می خواند .
من گلهای محبت و یکرنگی را به هم گره زده ام و حجله دل را آراسته ام تا درآن
خلوت زیر نور عشق ، گلها را به پایش بیفشانم و آنگاه حجاب را از خود و از
او بردارم و تنگ در آغوشش گیرم .
خدا میخندد ، پیامبران تهنیت می گویند و فرشتهای رحمت ، شیرینی هزار من عسل را به
کام روزگار ریخته اند و قرار است ملازم بهشت یک سیب را دو قسمت کند ،
نیمه ای برای من و نیمه ای برای او .

من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر ونسيم
من به سرگشتگي آهوي دشت


عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگ های خشک
صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من

صد بوستان عاطفه در سينه داشتم

اين بوده است جرم دل من که از نخست
با عشق انس و الفت ديرينه داشتممن زخم هاي سينه ي سوزان خويش را
طبعم اگر چه آينه اي سنگ خورده است

با لطف گاه گاه تو ترميم مي کنم
من زخم هاي سينه ي سوزان خويش رابا مرهم نگاه تو ترميم مي کنم

در دلت جایی برایش خالی میکنی.
و همه میرنجند از اینکه جایشان تنگ شده.
بعضی حتی رهایت میکنند و میروند.
صفای مجلسات میشود و قبله نگاهات.
چشمهایش آئینه آینده،
و حرفهایش مرهم زخمهای کهنه
از قصه آمدن میگوید،
و از افسانه ماندن.


و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان میکنی.
و چشمهای آسمان را میبندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی.






" dir="ltr" size="22">